سلسله نشست‌های آشنایی با مبانی و تجربۀ اجرا در هنر شبیه‌خوانی - قسمت سوم

سلسله نشست‌های آشنایی با مبانی و تجربۀ اجرا در هنر شبیه‌خوانی - قسمت سوم

قسمت نخست

قسمت دوم

من از این قسمت‌ها گذر می‌کنم. یک گوشه به نام گوشۀ دستاسگردانی است که در آن، نان پختن حضرت زهرا (س) به نمایش در می‌آید. در این قسمت فضه می‌آید و عرض می‌کند که اجازه بدهید که من به شما کمک کنم. شما با این حال بیماری و جراحاتی که دست و بازویتان دارد این کار را امروز انجام ندهید. اجازه بدهید من انجام بدهم. حضرت می‌فرمایند: «خیر، امروز نوبت من هست و چون من با شما قرار گذاشتم که یک روز شما کار خانه را انجام بدهید و یک روز من، امروز نوبت بنده است. دیروز نوبت شما بود». و حضرت کار خودشان را ادامه می‌دهند.

حضرت زهرا (س) گفتگویی هم با این دستاس دارند که زیبا است. این‌جا البته علاوه بر فضه حضرت زینب (س)، حسنین (ع) هم می‌آیند و خواهش می‌کنند که این دستاس‌گردانی را به آن‌ها بسپارد؛ ولی حضرت در جوابشان می‌فرمایند که:

حسن به جان حسین یک دمی کناره بگیر         حسین به جان حسن آن چه گویمت بپذیر

به جان زینب ایا فضه پا برون بگذار               به جان فاطمه زینب دمی برو تو کنار

که من به جان علی راز با خدا دارم                زبان حال تکلم بر آسیا دارم

ایا انیس روان کباب، ای دستاس!                  عروس حجله پر پیچ و تاب ای دستاس!

تو شاهدی نبستم خضاب بر کفت دست       به غیر آن که ز خون شد خضاب ای دستاس!

من اهل این نبودم که به دنیا وابسته شوم و شادی‌هایی را که دیگران در دنیا دارند، من داشته باشم. من به دستم خضاب نبستم مگر زمانی که با تازیانه خونین شد و خضاب بسته شد، رنگین شد.

تو شاهدی که پی خدمت حسین و حسن      نبود روز و شبم خورد و خواب ای دستاس!

تو شاهدی که من برای این ‌که بچه‌هایم را بپرورانم، شب‌ها و روزهای بسیاری را بدون غذا سپری کردم.

تو شاهدی که خیانت ز دست و چشم نکرد        جناب فاطمه بر بو تراب ای دستاس!

من همسر وفاداری بودم برای شوهرم.

خدایا! دختر پیغمبرم من                     حسین و حسن مادرم من

خدایا! فاطمه حالی ندارد                 ز ضعف جوع احوالی ندارد

این‌جا حوریان برای این‌که به حضرت در این دستاس‌گردانی کمک کنند، می‌آیند و حضرت با این حوریان صحبت می‌کند. آن‌ها خودشان را معرفی می‌کنند. حوریۀ زیبایی می‌گوید: «من متعلق به جناب سلمان هستم، اسم من سلماس است». حوریۀ دیگری می‌گوید: «من آذر هستم، متعلق به ابوذر». حوریۀ دیگر می‌گوید: «من مقدوده هستم، متعلق به مقداد». حوریان دیگری هم می‌آیند.. حضرت از آن‌ها می‌خواهد خودشان را معرفی کنند و آن‌ها می‌گویند: «ما متعلقیم به عزاداران حسین(ع) که خداوند در روز قیامت ما را به آن‌ها می‌بخشد».

و بعد ایشان به حوریان می‌فرمایند که مشتاقم به باغ جنت بروم. آن‌ها هم می‌گویند به زودی شما به رسول‌الله(ص) می‌پیوندید. این‌جا حضرت از فضه می‌خواهد که:

الا ای فضۀ محزون و مضطر!                  گلاب و شانه از بهرم بیاور

در این‌جا حضرت زهرا(س) با حضرت زینب(س) گفتگویی دارند:

بیا ای زینب! ای روح و روانم!                  بیا ای عندلیب بوستانم

فلک می نه تو بر هم چشم کوکب           که می‌گردد برهنه موی زینب

وقتی که حضرت زهرا (س) معجر را از سرحضرت زینب(س) برمی‌دارد تا موهای ایشان را شانه کند، آفتاب می‌گیرد. چنین چیزی در نقل‌های تاریخی نداریم؛ ولی در تعزیه به دلیل نمایشی بودن، آفتاب می‌گیرد. مردم نگران می‌شوند که دلیل گرفتگی آفتاب چیست. خدمت امیرالمؤمنین(ع) می‌روند و می‌گویند: «آقا! برای چی آفتاب گرفته؟ روز، مثل شب تاریک شده است». حضرت می‌فرمایند که احتمالاً به خاطر این‌ که معجر از روی سر زینب(س) برداشته شده است. در واقع این‌جا سرایندۀ تعزیه می‌خواهد دل ما را به صحرای کربلا ببر. آن روزی که معجر از سر زنان اهل‌بیت(ع) کشیدند، آفتاب هم در حجاب شد. پس از آن اتفاق عجیب و واقعۀ دهشتناک و غم‌انگیز وقتی که به خیمه‌های اهل‌بیت(ع) تعرض و بی‌حرمتی شد، آسمان و زمین زیر و رو شد و جا داشت که به قول محتشم کاشانی:

خورشید سر برهنه برآید ز کوهسار

این‌جا در واقع صحنه‌ای از صحنه‌های نمایشی در تعزیه است. ما برای این صحنه‌ها نباید دنبال سند تاریخی باشیم. این‌ قسمت‌ها تاریخی نیست، نمایشی است. هنرمندی تعزیه‌سرا است. کسی نباید برای این قسمت که مثلاً حضرت فاطمه(س) معجر از سر حضرت زینب(س) برداشته باشد و آفتاب گرفته باشد، دنبال نقل تاریخی برود. حضرت زینب (س) کودک بوده و کودکان هم حجاب برای آن‌ها واجب نیست. هیچ‌وقت هم نقل نشده که آفتاب گرفته باشد؛ ولی این‌جا تعزیه هست. تعزیه یعنی روایت هنری تاریخ، نه روایت مو به مو از تاریخ. البته نباید در تعزیه تحریف صورت بگیرد. یعنی یک چیزی نشان داده شود که مخالف اهداف اهل‌بیت(ع)، مخالف اغراض انبیا و اوصیا و مخالف ارادۀ پروردگار باشد. این قسمت جنبۀ نمایشی دارد. حالا اجرا شود، اجرا نشود، خیلی اهمیت ندارد. منتها این ‌که در تعزیه این گوشه آمده برای این است ‌که دل مخاطب به صحرای کربلا برود.

پس از این که مردم مدینه خدمت حضرت علی (ع) رفتند. ایشان خدمت حضرت زهرا (س) می‌آیند و می‌فرمایند: «چه کاری داری انجام می‌دهی؟» حضرت پاسخ می‌دهند که من دارم به موی دخترم شانه می‌زنم و امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید:

رُخش پوشان که شب گردید از این رو

یا حضرت می‌فرمایند که:

خجل شد آفتاب از روی زینب

و حضرت فاطمه(س) می‌فرمایند:

شبت پر خون دریغا موی زینب

حالا داستان شکستن سر حضرت زینب(س)  طرح می‌شود و حضرت زهرا(س) می‌فرمایند که من این داستان را از قول پیامبر(ص) شنیدم و امیرالمؤمنین(ع) هم می‌فرمایند که ناراحت نباشید.

نخور غم زوجۀ نیک اختر من               حمیده دختر غم پرور من

حمیده دختر غم پرور من یعنی؛ ای دختر ستودۀ من.

به محشر شورش این دختر نماید             شفاعت بهر امت نماید

در واقع یک جنبۀ امیدواری به مخاطبان داده می‌شود و شیعیانی که مخاطب تعزیه هستند،  باز با مفهوم شفاعت آشنا می‌شوند. شفاعت هم در قرآن برای انسان‌های صالح، شهدا، انبیا و اوصیا تأیید شده که این بزرگواران می‌توانند در روز قیامت شفاعت کنند. در آن روز شفاعت هیچ‌کس پذیرفته نیست إلا من أذن له الرحمن، مگر کسی که خداوند به او اجازه بدهد.

در این‌جا امیرالمؤمنین(ع) از حضرت زهرا (س) می‌خواهند که چون ایشان بیمار هستند، خواسته‌ای را طرح کنند:

ای فاطمه، ای حمیده من                           آرام دل رمیده من

چشمت نه ز ضعف نور دارد                        بیمار غذا ضرور دارد

 از هر مژه‌ات چو سیل باری                       از میوه بگو چه میل داری

یا می‌شود گفت از هر مژه‌ات چو سیل جاری. البته بهترین صورتش در نسخه‌ای آمده که می‌گوید:

اشک از مژه‌ات چو سیل داری                           از میوه بگو چه میل داری

که این قشنگ‌تر است.

این‌جا حضرت می‌فرمایند که:

ای شیر خدا امام امت                                  کرده است پدرم چنین وصیت

گر دل از عطش بگیرد آتش                            از شما نکنم من آب خواهَش

خواهِش است؛ ولی اینجا خواهَش خوانده شود.

ولی چون تب به تنم قرار دارد                          دل خواهش آب نار دارد

آب نار؛ یعنی آب انار.

گر نار شود ترا میسر                                      زحمت بکش از برایم آور

اگر می‌توانی برای من انار تهیه کن. نه اجباری هست، نه تحمیلی هست، یک خواهش است. خواهش یک همسر از شوهرش، آن هم با مقدماتی که حضرت می‌فرماید که تا الآن من از شما چیزی نخواستم. در ضمن چون امیرالمؤمنین(ع) فرموده که خواهشت را بگو، ایشان خواهشی را مطرح کرده‌اند.

بعد امیرالمؤمنین(ع) به دنبال ‌انار می‌روند و شمعون را ملاقات می‌کنند. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند که چون شنیدم بار انار آورده بودی، اگر اناری در دست توست، آن را به من ببخش، به من بفروش. شمعون می‌گوید که چیزی باقی نمانده؛ ولی متوجه می‌شود که یک انار را همسرش نگهداری کرده است. شمعون هم می‌رود و آن انار را می‌آورد و تقدیم می‌کند و حضرت علی(ع) هم قیمتش را می‌پردازد.

چون از دل من ربودی این غم، قیمت بستان چهار درهم

این‌جا می‌توانست تعزیه‌سرا اصلاً این را مطرح نکند. بگوید امیرالمؤمنین(ع) انار را گرفت و رفت. آن مخاطب می‌گفت خب انار چی؟ شمعون بخشید؟ امیرالمؤمنین(ع) رایگان گرفته؟ ما که نمی‌توانیم رایگان از کسی چیزی بگیریم، پس بهایش را باید پرداخت کنیم. این بیت برای همین مطرح شده است که متوجه شویم حضرت بها را پرداخت می‌کند و می‌رود.

آن یهودی تاجر بوده است. ممکن است که سؤال کنند چرا امیرالمؤمنین(ع) در خانۀ یهودی رفته و انار گرفته؟ علتش این بوده که طبق نقل‌هایی که در کتاب‌ها نوشته شده، مردم مدینه گفتند در این فصل انار در بازار نیست؛ ولی چندی پیش شمعون یهودی بار انار آورده و مردم از او خریداری کردند. به همین علت امیرالمؤمنین(ع) سراغ شمعون می‌رود و می‌پرسد که از آن بار انار چیزی باقی مانده؟ او هم می‌گوید: خیر، همه‌اش فروش رفته و ... . ضمن این‌که خرید و فروش در قدیم رایج بوده است. به هر حال مسلمان‌ها در بازار یهودی‌ها می‌رفتند، خرید می‌کردند و این‌ها رواج داشت.

این‌جا به ‌محض این‌ که حضرت از در خانۀ شمعون بیرون می‌آید، نابینا می‌آید. شخص کور مناجات می‌کند که:

ای وای ز تب توان من سوخت                       از تب به تن استخوان من سوخت

کوری و فقیری و غریبی                                    بیماری و درد بی‌نصیبی

یارب! به غریبی غریبان                                    در کنج خرابه‌های ویران

مولا و امیر مؤمنان را                                     غم‌خوار جمیع شیعیان را

حاضر بنما تو در بر من                                     تا درد رود ز خاطر من

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند:

ای وای بگو در این خرابه                                    از کیست فغان و عجز و لابه

با نالۀ زار، زار گرید                                         این‌گونه غریب‌وار گرید

ای صاحب ناله در کجایی                                بیگانه و یا که آشنایی

آن شخص کور می‌گوید که:

ای شخص که ناله می‌کنی زار                        پای ز کرم تو پیش بگذار

من کور و علیل و ناتوانم                             رحمی بنما که خسته جانم

گر هست تو را جوان نو برگ                        یا رب نشود برت جوان مرگ

گر هست تو را جوان نو برگ؛ یعنی جوان نورسیده، اگر نوجوانی داری، ان شاء الله که خدا برایت نگه دارد. حالا در بعضی نسخه‌ها این بیت‌ها نیست. می‌گوید:

بی‌یارم، آشنا ندارم                                   غمخوار به جز خدا ندارم

در کنج خرابه زار و بیمار                            افتاده‌ام این‌ چنین گرفتار

و بعضی جاها آمده:

گر هست تو را جوان نو خط                         یا رب نشود برت جوان مرگ

که این از نظر قافیه غلط است. «نو خط» با «جوان مرگ» قافیه نیست. این کلمه «برگ» بوده، نو برگ ؛یعنی جوان نورسیده. بعد امیرالمؤمنین(ع) این‌جا می‌فرماید که:

ای وای غریب و بی‌نصیبم                       ای وای غریب و بی‌طبیبم

سر از سر خاک تیره بردار                      بر زانوی من ز مهر بگذار

بعضی‌ها هم در بعضی نسخه‌ها آوردند که:

ای وای بیامدی به یادم                             داغ علی‌اکبر جوانم

هر جا که شود جوانی حاضر                     آید علی‌اکبرم به خاطر

سر از سر خاک تیره بردار                      بر زانوی من ز مهر بگذار

این‌جا هم یک گریزی به صحرای کربلا زده است. البته در بیت اول «به یادمم و «جوانم» قافیه نیست؛ ولی اشکالی ندارد، این تعداد اشکالات قابل اغماض است.

بعد مرد غریب سؤال می‌کند: تو کی هستی؟ و امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند که من علی هستم و در ادامه می‌فرمایند:

چه میوه میل داری‌ ای غریب!                از به و انگور و خرما، نار و سیب

کور هم خلاصه می‌گوید:

میل بر میوه‌ها جز نار نیست                    نار هم گویا در این بازار نیست

ما هم چیزی هوس کردیم که در بازار پیدا نمی‌شود و حضرت هم می‌فرماید که:

غم مخور بهرت انار آورده‌ام                  من خزانت را بهار آورده‌ام

سر بنه بر دامنم ای خسته جان                تا فشارم آب نارت در دهان

زین انار ای کور باطن منجلی               نصفی از تو نصف دیگر از علی

ولی او می‌گوید نصف دیگر را هم بده و حضرت هم نصف دیگر را به او می‌دهد.

گر که بدهی نصف دگر از انار               به یقین تب از تنم سازد فرار

بعد حضرت (ع) می‌فرماید که:

غم مخور ای زار تب دار غریب               بر تو باد این نصف دیگر هم نصیب

یک طرف بنشین علی مولای تو                  تا کند جاروب زیر پای تو

حضرت علی (ع) تازه زیر پای او را هم جارو می‌کند. در این قسمت سؤالی مطرح می‌شود که آیا این داستان را در تاریخ هم داریم؟

در پاسخ باید گفت در داستان شمعون یهود هست که وقتی حضرت بیرون آمد، مستمندی نزد ایشان آمد و گرسنه بود. حضرت متوجه شد که این مستمند میلش به انار است و انار را می‌بخشد. بعضی روایت‌ها آمده که امیرالمؤمنین(ع)، جناب مقداد را دید و بعد حضرت فرمود: «که این وقت کجا می‌روی؟ چه کار می‌کنی؟» مقداد گفت: همسرم هوس انار کرده، منم هم می‌دانم در بازار نیست. حضرت انار را به مقداد می‌بخشد.

به هر حال این کار حضرت ایثار است. در آن داستان نذر امام علی(ع) و حضرت فاطمه(س)، وقتی که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در کودکی بیمار شدند. حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) نذر کردند که اگر این بچه‌ها سلامت خودشان را پیدا کنند، سه روز روزه بگیرند. بچه‌ها شفا پیدا کردند و می‌خواستند به نذرشان وفا کنند. روز اول روزه گرفتند موقع افطار شد و نان را آماده کرده بودند تا افطار کنند. کسی در خانه را زد. که هستی؟ مسکینم، گرسنه‌ام، افطارشان را به آن مسکین دادند و با آب افطار کردند. روز دوم روزه گرفتند دوباره نزدیک افطار کسی در زد. که هستی؟ یتیمم، گرسنه‌ام. افطارشان را دادند. روز سوم روزه گرفتند شب موقع افطار در زد. که هستی؟ من برده‌ای هستم، گرسنه‌ام، اربابم به من غذا نمی‌دهد و اسیرم. غذا را داد و آیه نازل شد که:

«وَ یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتِیماً وَ أَسِیراً، یؤثِرُونَ عَلَی أنْفُسِهِمْ وَلَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»

این‌ها دیگران را بر خودشان برگزیدند با این‌که خودشان به آن غذا احتیاج داشتند.

وَ یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتِیماً وَ أَسِیراً، وَ یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ یعنی چی؟

یعنی غذایی که خودشان دوست داشتند بخورند. آدم گرسنه دم افطار دوست دارد غذا بخورد؛ اما آن ‌چیزی را که دوست داشتند به مسکین و یتیم و اسیر انفاق کردند. یک وقت هست من به یک چیزی احتیاج ندارم بعد این را به یکی دیگر می‌بخشم و می‌گویم: بیا! این هم مال تو! این خوب است، بد نیست. اما یک وقتی یک چیزی را خیلی هم دوست دارم، این را اگر ببخشم ارزش دارد. «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ» هرگز به مقام نیکان و ابرار نمی‌رسید؛ مگر وقتی که از آنچه دوست دارید انفاق کنید. این‌جا نهایت انفاق و ایثار را می‌شود دید. بعد از مدت‌ها حضرت فاطمه(س) چیزی از امیرالمؤمنین(ع) خواستند و امیرالمؤمنین(ع) با چه زحمتی آن را پیدا کردند و حالا آن را انفاق می‌کنند و این نهایت ایثار است.

البته در آن داستان هم بعضی روایات آمده که آن مسکین و یتیم و اسیری که هر شب در خانه را زده جبرئیل بود و درواقع برای امتحان این خانواده این کار را انجام داد.

اینجا حوریان می‌آیند و طبقی از انار خدمت حضرت فاطمه (س) می‌آورند و حضرت زهرا(س) می‌فرمایند: «ای فضه! برو ببین پشت در کیست؟» و فضه می‌رود می‌بیند که یک طبقی از انار آوردند و گمان می‌کند که این انارها را امیرالمؤمنین(ع) فرستاده و خدمت حضرت زهرا(س) می‌آورد و وقتی حضرت علی (ع) به خانه برمی‌گردند، می‌بینند که طبقی از انار در مقابل حضرت فاطمه(س) است و حضرت زهرا(س) هم تشکر می‌کند. حضرت می‌فرماید که داستان به این صورت بوده است که:

 من به قربان این تقرب تو                        نشود بیش از این تعجب تو

بود آن جبرئیل نیک سرشت                       هست این نارها زباغ بهشت

حضرت زهرا (س)از امیرالمؤمنین می‌خواهند که دقایقی کنارشان بنشینند و وصیت کنند با حضرت:

پسر عمو نشین اندر کنارم                     وصیت‌های خود بر تو شمارم

بُدم نه ساله اندر خانه تو                     کشیدم رنج در کاشانه تو

یکی گفتا علی مالی ندارد                     تهی دست است و احوالی ندارد

و حضرت می‌فرماید که:

«به مزدوری شبان را پاس کردم» این خوب نیست به مزدوری نباید گفته شود. «سر شب تا سحر دستاس کردم» این به مزدوری باید عوض شود و چیز دیگری گفته شود و یا این بیت اصلا خوانده نشود.

ندادم گوش حرف مردمان را                 به دل بنهادم این درد گران را

سن من بر هیجده سال                         علی جان من جوان می‌میرم الحال

بقربان تو ای نور دو عینم                     به دستت می‌سپارم من حسینم

حلالم کن به حق نور عینت                    شهید کربلا یعنی حسینت

حسین آخر عزیز کردگار است            حسین آخر ز زهرا یادگار است

بزن هر صبح بر گیسوش شانه              پس آنگه کن سر قبرم روانه

که آید صوت قرآنش به گوشم           که تا تسکین شود آه و خروشم

یا تسکین دهد آن و خروشم؛ یعنی امام حسین(ع) بالای سر قبر من بیاید و قرآن بخواند.

گاهی ابیات ضعیفی بین مسط‌ها می‌آید، این‌ها باید یا اصلاح یا حذف شوند.

 برو در مسجد و ما را دعا کن              به من گریه نکن بهر بکا کن

یعنی چی؟ یعنی چی به من گریه نکن بهر بکا کن. به من گریه نکن بهر گریه کن. یعنی چی؟ این‌ها معنی ندارد، این‌ها باید اصلاح شود.

بعد حضرت علی(ع) می‌فرماید که:

فاطمه ‌ای ضیاء عینم                               ای مادر تشنه لب حسینم

من ای زهرا ز رویت شرمسارم                  به جز شرمندگی عذری ندارم

از آن روزی شدی در خانۀ من                  ندیدی تو خوشی در خانۀ من

این‌ها حرف‌های بی‌خودی است. این‌ها نباید گفته شود. این‌ها یکسری اشعاری در تعزیه‌ها اسست که مناسب فرهنگ مردم دورل قاجار است. حرف‌هایی که متعلق به مردم قدیم است؛ اما امروز نباید این حرف‌ها زده شود. حرف‌هایی که در شأن مقام اهل‌بیت(ع) نیست و گفتگوهایی که رأفت مقام اهل‌بیت(ع) را زیر سؤال می‌برد و سطح آن‌ها را پایین می‌آورد. این ابیات که مثلاً گاهی هم موهن هستند را نباید بخوانیم.

حضرت زهرا(س) باز هم حضرت زینب(س) را صدا می‌زنند و با ایشان گفتگویی می‌کنند و وصیت‌هاییرا به ایشان می‌کنند. جعبه‌ای را به ایشان می‌سپارند که در آن جعبه انگشتر حضرت سلیمان است و این مطالب رامی‌فرمایند که مثلا اگر در کربلا حضرت علی‌اکبر(ع) تشنه شد، این را بمکد و یا این که این انگشتر را حسین(ع) باید در دستش کند، هر چند عاقبت ساربان این انگشت را می‌برد. این انگشتر و یک پیراهن پاره پاره‌ای به حضرت زینب(س) می‌سپارند و می‌فرمایند: «این برای حسینم است که در کربلا موقع میدان رفتن باید به تن کند» و سه شیشه پر از کافور می‌آورند. حضرت زینب(س) می‌گوید: این‌ها برای چیست؟ می‌گوید یکی برای من هست وقتی که از دنیا رفتم با این من را غسل بدهید. یکی برای پدرت علی(ع) هست که وقتی از دنیا رفت او را غسل بدهید و یکی برای برادرت حسن(ع) هست. می‌گوید: خب پس برای حسین(ع) چه می‌شود؟ حضرت زهرا(س) می‌فرمایند: حسین بی‌غسل و بی‌سدر است و کافور...

خاک کربلا سدر و کافورش است و او بی‌کفن و غسل دفن می‌شود.

و بعد وصیت‌های دیگر حضرت زهرا(س) صورت می‌گیرد و در آخر هم ورود عزرائیل و گفتگوی او با حضرت زهرا(س) انجام می‌پذیرد. عزرائیل گلی را به حضرت زهرا(س) می‌دهد که ایشان ببوید و با بوییدن آن گل، حضرت از دنیا می‌رود.

نیکو صورتی بر سوش رو کن               روم گل آورم گل را تو بو کن

در روایت داریم که لحظۀ جان دادن بعضی از مؤمنان مانند بوییدن یک گل است؛ یعنی سختی برای آن‌ها ندارد. همان‌طور که یک گل را می‌بویند جان به جان آفرین تسلیم می‌کنند.

Print
97 Rate this article:
No rating

Leave a comment

Name:
Email:
Comment:
Add comment

معارف

دیگر علوم انسانی

ارتباط با ما


نشانی:تهران,میدان انقلاب، ابتدای خیابان آزادی، کوچه جنتی (مترو)، کوچه فرسار، پلاک2، طبقه2
تلفن و تلگرام مسوول ثبت نام کارگاه ها: 7989-631-0903

Bayat.Dr@gmail.com :مدیر سایت

همکاری با ما


هر بزرگواری که تخصصی مرتبط با علوم انسانی شیعی داشته باشد (دانشجوی ارشد به بالا)، پس از مصاحبه‌ای کوتاه می‌تواند نوشته‌هایش را در این سایت منتشر کند و به شرط پرکاری صفحه‌ای شخصی در سایت داشته باشد.

هدف و روش ما


ما هر گونه تعصب و پیش داوری را مانع کار علمی می‌دانیم. نام‌ها و عناوین و نیز اقوال مشهور راه را بر نقد و مطالعۀ علمی ما نمی‌بندد.

ما بهترین راه دفاع از عقیده را کار دقیق و درست علمی می‌دانیم.

دربارۀ ما


گروهی دانشجویی هستیم که دربارۀ ادبیات و فرهنگ شیعی تحقیق می‌کنیم. دامنۀ تحقیق ما تمام علومی است که به نحوی می‌تواند به ادبیات و فرهنگ شیعی کمک کند؛ علومی مثل قرآن و حدیث، تاریخ، کلام، عرفان، فلسفه، هنر و ...

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به به سایت سلیس می باشد.

طراحی شده توسط DnnTeam.com